رضا قلى خان ( هدايت )
53
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
بر نفى فعل هم وارد است چنان كه در اين قول سعدى نثر اتفاقا از او حركتى ديدم كه نپسنديدم ديكر لفظ نه بهاى بيان فتحه و آن اكثر براى افادهء نفى بر افعال به غير فصل و بفصل بهر دو نمط آمده است اول چنان كه در اين قول سعدى نثر هركه با بدان نشيند نيكى نبيند و ثانى چنان كه در اين قول واعظ كاشفى نثر سخنى كه از دهان و تيرى كه از كمان بيرون رود نه آن بدست آيد و نه اين بشست و كاهى متضمن معنى استفهام اقرارى نيز بود تفصيل آن در تفصيل چهارم كذشت و كاهى مفيد معنى نهى چنان كه در اين قول سعدى نثر نه چندان درشتى كن كه از تو سير كردند و نه چندان نرمى كه بر تو دلير شوند يعنى چندان درشتى و نرمى نكن كه از تو سير و بر تو دلير شوند و كاهى بنا بر نفى مضمون جمله هم آيد چنان كه در اين قول حافظ نه هركه آينه سازد سكندرى داند و همچنين است حال آن لفظ در صورتى كه بلفظ وكر و در ملحق كردد چنان كه در اين قول حزين خيال سايهنشينان سرو ناز جداست * و كرنه هر شجرى سايه كسترى داند و در اين قول حافظ كفتكو آئين درويشى نبود * ورنه با تو ماجراها داشتيم يعنى اكر كفتكو آئين درويشى مىبود الخ مخفى نماناد چون در اين مثال مضمون جملهء سابق منفى بود لهذا تفسيرش مثبت آورده شد چه نفى مستلزم مفهوم اثبات باشد ديكر نى بياى مجهول و اين بيشتر بدستور لفظ نه براى نفى افعال باشد چنان كه در اين قول خسرو كار با طرفه جفا پيشهء افتاد مرا * كه نه يادم كند و نه رود از ياد مرا و در اين قول واقف نه همين سررشته كم كرده است آهم زير اشك * همچو تار سبحه پنهان شد نكاهم زير اشك و كاهى بنا بر افادهء اضراب بر سبيل تاكيد مكرّر آورده شود چنان كه در اين قول قدسى كويند كه دستش ز حنا كلكون شد * نىنى ز حنا نيست بكويم چون شد چون شانه بزلف خويش دستى مىزد * ناخن بدلم زد و كفش پرخون شد و كاهى براى رعايت وزن مدخول حقيقى لفظ نه و نى را مقدم دارند چنان كه در اين قول صايب طاعت كند نه اشك ندامت كناه را * بارش سفيد كى كند ابر سياه را و در اين قول مظهر كرفتم نى ز كل رنكى نه بوئى از سمن بردم * همين چاك جكر چون شعله با خود در كفن بردم و كاهى آن را بر قرينه سوق كلام محذوف دارند چنان كه در اين قول رفيع نه ترا سر شنيدن نه مرا مجال كفتن * بشمار چون درآرم غم بيشمار خود را يعنى نه ترا سر شنيدن بود نه مرا مجال كفتن باشد نى ز طالع يارئى نى جرأتى نى جذبهء * مىبرد كاهى طپيد نهاى دل سويش مرا بدانكه هركاه فعلى را بطريق عطف فاعل متعدّد آيد و نفى هر واحد باعتبار همان فعل مقصود بود درين صورت آوردن حرف نفى بر هريك مستحسن باشد چنان كه درين قول صايب نه زر و سيم و نه دكان مىماند * هرچه در راه خدا مىدهى آن مىماند نكارش سيزدهم [ در بيان حروف تمنّا ] در بيان حروف تمنّا كه مفيد و متضمّن مفهوم تمنّا هستند از آنها يكى لفظ چه بهاى بيان كسره است و مثالش در تفصيل اول نكارش يافت كاش درين قول اميد كاش مىآمد نهال قامتش در بر مرا كاشكى چنان كه درين قول جامى ديده روشن كردمى زان روى زيبا كاشكى كى چنان كه در اين كى شود يا رب كه رو در يثرب و بطحا كنم مكر بمعنى كاش و مثالش در تحت تفصيل ششم كذشت نكارش چهاردهم [ در بيان حروف تنبيه ] در بيان حروف تنبيه يعنى حروفى كه بواسطه آنها متكلّم مخاطب را بر كلام خود آكاه كرداند تا بدرستى بشنود از جمله آنها يكى لفظ هان است بمعنى آكاه باش چنان كه درين قول سعدى هان تا سپر نيفكنى از حمله فصيح * كو را جز اين مبالغه مستعار نيست هى بفتح ها چنان كه در اين قول سرخوش دل خونين ز بغل در ره يارم افتاد * هى بكيريد كه مينا ز كنارم افتاد همچنين است حال زينهار به همان معنى و هين بياى معروف و زود باش و ياد باد نكارش پانزدهم [ در بيان الفاظ تاكيد ] در بيان الفاظ تاكيد از اينها يكى هرآينه است بمعنى البتّه و بيشك و آن بنا بر تاكيد اثبات آيد چنان كه در قول واعظ كاشفى نثر هركه در راه دوستى حق از همه رهروان بيش بود هرآينه مشقت و محبت او بيش بود ديكر هركز و اين كاهى بنا بر تاكيد نفى آيد چنان كه در اين قول نظيرى ز خود هركز نيازارم دلى را * كه ترسم اندرو جاى تو باشد همچنين در اين قول سعدى تفاوت كند هركز آب زلال * كرش كوزه زرّين بود يا سفال يعنى هركز تفاوت نكند و كاهى براى تاكيد نهى چنان كه در اين اى شوخ از پهلوى من هركز مرو جاى دكر ديكر لفظ تا بمعنى هركز و ذكرش در تفصيل اول كذشت ديكر زنهار بمعنى مذكور چنان كه در اين قول سعدى زنهار كسى را نكنى عيب كه عيب است و بعضى جاها بمعنى هرآينه لفظ هركونه و هميشه